تبليغاتX
دوستانه
فرا رسیدن سال 1389را به شما عزیزان تبریک میگم امید وارم سالی سر شار از شادی را تجربه نمایید
+ نوشته شده توسط اهورا در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 21:44 |
ازهمان روزی که دست حضرت«قابیل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»

از همان روزی که فرزندان «آدم»

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛

آدمیّت مرد٬ گرچه آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند

آدمـیّت مرده بود! بعد دنیا٬هی پرازآدم شدواین آسیاب٬

گشت وگشت٬قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت بر نگشت٬

قرن ما٬روزگار مرگ انسانیّت است!

من که از پژمردن یک شاخه گل٬

از نگاه ساکت یک کودک بیمار٬ ازفغان یک قناری در قفس٬

از غم یک مرد در زنجیر٬حتی قاتلی بر دار 

اشک در چشمان وبغضم در گلوست

وندرین ایام ٬ زهرم در پیاله٬ اشک وخونم در سبوست٬ 

مرگ اورا از کجا باور کنم؟

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در زمین هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور٬در میان مردمی با این مصیبت ها صبور٬

صحبت از مرگ محبت٬ مرگ عشق٬

گفت وگو از مرگ انسانیّت است!


فریدون مشیری


+ نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 و ساعت 16:28 |
 روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی مصادف با25 بهمن‌ماه (۱۴ فوریه)در بعضی فرهنگها روز ابراز عشقاست.

این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود
سابقهٔ تاریخی روز والنتاین
به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین که در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.
در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران،
در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم.
کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد.
از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.
کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که
هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.
اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)،
مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد.
کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند.
والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود.
سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود…
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند
و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!
اما در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد،
که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است.
این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن،
یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی.
این روز «سپندارمذگان» یا((اسفندارمذگان )) نام داشته است.
در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند
و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.


+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 و ساعت 16:54 |
+ نوشته شده توسط اهورا در جمعه شانزدهم بهمن 1388 و ساعت 13:57 |
+ نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 و ساعت 23:23 |

بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همين بين راه
از همين جای هيچ کس نيست
کمی از کناره ی دنيا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسياری را گم کرد
مردانی که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبی نپيچيد
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از اين همه صندلی های پر دود
کمی از اين همه چشم و عينک های سياه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزديک تر به ماه
بميرم

 
+ نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 13:52 |
+ نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 13:43 |
+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت 1:20 |

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان

در را بشکنید"

+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت 1:2 |

وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن


برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم

داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه

اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی

سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته

بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده

خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده

مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر

لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی

می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو

بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست

می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند.

کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.

انتظار . . .

انتظار . . .

سخت تر از این کار کاری هم هست؟



+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت 0:46 |
+ نوشته شده توسط اهورا در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 23:12 |
+ نوشته شده توسط اهورا در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 14:30 |


شهادتگاه شوق





صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای

تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای

پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک

در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای

در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر

روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای

در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار

پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای

می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق

تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای

زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر

جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای


نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل

کز خیالت صد چمن گل در کنارم کرده ای
+ نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 12:56 |
+ نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 14:30 |






امشب به گوشه ی غمت ای مه در آتشم

می سوزم و دمی به خیال تو دلخوشم

آنکس که درد هجر عزیزی کشیده است

داند که من ز دست غم او چه می کشم

در کوره راه تار و مه الود زندگی

خون خورده ام همیشه ولی رام و خامشم

ای اشک من، که در غم او همدم منی

امشب بزن ز مهر تو آبی بر آتشم

***


گفت جانان سوی ما بگذر به سر، گفتم به چشم

گفت ترک جان کن و در ما نگر ،گفتم به چشم

گفت بر می دارم از رخ پرده گفتم لطف توست




گفت چشم خویش را گوی این خبر، گفتم به چشم

گفت حال من کجا لایق بود، گفتم به دل

گفت خواهم غیر از این جای دگر ،گفتم به چشم

گفت بنما چیست چشمت ،گفتمش ابر بهار

گفت آبی زن به خاک رهگذر، گفتم به چشم


 







+ نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 21:48 |





+ نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 21:40 |

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زن
جير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي
فروغ
+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 23:10 |



ارزشها را بر اساس داشتن و نداشتن هایی  رقم میزنیم که  بسیاری از
انها را با معیار چشم بصری مورد ارزیابی قرار میدهیم ایا همه داشتن ها ونداشتن ها همانی هستند که ما میبینبم یااز دیگران میشنویم ایا  وقت ان نرسیده که سعی کنیم درون انسانها را با چشم دل بنگریم واین را برای خودمان ودیگران ملاک
ارزش گذاری قرار دهیم
+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 22:48 |

.........

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم

دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

.........

.

+ نوشته شده توسط اهورا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 22:49 |
گفتگو با خدا !!!!!
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟

خدا جواب داد....
- اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
- اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
- اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
- اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟

خدا پاسخ داد:
- اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
- اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
- اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
- اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
- اينكه ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
- اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
- اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
- اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم.
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.... هميشه.

بر گرفته از مطلب یکی از دوستان

+ نوشته شده توسط اهورا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 8:36 |
 
 
مرا دریاب
تو ای تنهاترین شاهد
تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا
بجز تو آشنایی من نمی‌یابم
بجز تو تکیه‌گاه و همزبانی من نمی‌خواهم
مرا دریاب
تو میدانی که من آرام و دلپاکم
و میدانی که قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و یاد تو
نخواهد زد
و می‌دانی که من ناخوانده مهمانی در این ظلمت‌سرا هستم
مرا دریاب
که من تنهاترین تنهای بی‌سامان این شهرم
مرا بنگر.. مرا دریاب
قسم به راز چشمانم
به‌ اقیانوس بی‌پایان رویایم
به رنگ زرد به رنگ بی‌وفایی‌ها
به عشق پاک
به ایمانم
به چین صورت مادر
به دست خسته‌ی بابا
به آه سرد تنهایی
به قلب مرده‌ی زاغان
به درد کهنه‌ی زندان
به اشک حسرت روحم
به راز سر به مُهر سینه‌ی اسبم
اگر دستم بگیری و
از این زندان رها سازی
برایت عاشقانه شعر خواهم گفت
همین یک قلب پاکم را
و روح بی‌قرارم را که زندانی‌ست
به تو ای مهربان تقدیم خواهم کرد
مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بی‌پناهم بر در زندان تنهایی روح خسته‌ام خشکید
مرا دریاب
مرا دریاب که غمگینم
+ نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 0:5 |

عاشقان قبض شده , مسخ شده , دلسردند

سر بدارند که در طعنه ی هر نامردند

حجله آراسته از خنجر و خون و دردند

نو عروسان به دونان عشوه به دونان کردند

چشم بد دور که دلبسته ی نازیم هنوز

رفت تاراج دل آنکه محبت اندوخت

چشم در چشم چنین مردم بی ایمان دوخت

گرگ ما گله دری از سگ چوپان آموخت

برق غیرت دل شمع و پر پروانه بسوخت

چشم بستیم که در راز و نیازیم هنوز

سنگدل بد گهران بی هنران هم دردند

نو گلان سیلی سختی ز زمستان خوردند

پریان دشنه به دل در تب دریا مردند

رهزنان آینه از خانه ی ایمان بردند

خو شدلانیم که مشغول نمازیم هنوز

مستی از چشم جدائی نکند پس چه کند؟

عاشق از خویش رهایی نکند پس چه کند ؟

اشک در چهره خدایی نکند پس چه کند ؟

کرکس ار میل همایی نکند پس چه کند ؟

ما که از کاه خسان کوه بسازیم هنوز

نازنین شیوه به جز شیوه ی چشمان تو نیست

غزلی جز غزل عشق به دیوان تو نیست

رقم مهر و وفا بر سر پیمان تو نیست

درد این غم بتر از غصه ی هجران تو نیست

عاشقانیم ... بسوزیم و بسازیم هنوز

ضیاحی

+ نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 0:35 |
 

خدایا ارامشی عطایم فرما تا دردهای درون را فرصت تراوش از حریمم را نداشته

 تادل کسی را نسوزانم وبر من ترحم نکنند  قدرتی عطایم فرما  تا بر همه الام

مسلط گردم ایمانی عطایم فرما تا نیرنگها مرا منحرف ننماید عشقی عطا فرما

تا به سویت نزدیکتر گردم وحلاوتی تا در  مسیرت خطایم کم باشد

+ نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 23:28 |

بنام او که از شدت حضورش دیده نمی شود

قاصدک هان چه خبر اوردی از کجا از که خبر اوردی خوش خبر باشی اما گرد بام ودر من

بی ثمر میگردی باری برو انجا که تورا منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند ابرهای همه

 عالم در دلم میگریند .

+ نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:55 |


خداوندا اندرون خسته وپریشانم را کس نمی بیند تو تنها محرمی بر رازها

ارامشم عطا کن که در این وادی جور تنها به تو امید دارم .دلم را از بند غصه

رها کن که دیگر مرا مجال امتحان نیست قلبم را از احساس سر شار کن امیدم

را بارور ساز که جز ارامشم ارزویی نیست نه در طلب ملکت و مالم نه دیگر فرصت و

مجالش .اندرون حزین و برون خسته ام ارزویی جز رضایت توندارد مرا یاور باش تا فرصت از

نامحرمان گرفته شود عمرم تلف شد به اینکه دیگران ارامش داشته باشند پس ارامشم ده که پریشانم

+ نوشته شده توسط اهورا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:18 |
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش كوچك است ... و

فرشته ای كه مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک
+ نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:9 |
+ نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 23:9 |
+ نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 3:29 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 1:54 |


Powered By
BLOGFA.COM