










تقدیم به محسن (شمس) عزیزم و نامزدش مبارکه انشاالله سالها با لنگه دمپایی کنار هم باشید


نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 23:36 موضوع تصویر | لینک ثابت
بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همين بين راه
از همين جای هيچ کس نيست
کمی از کناره ی دنيا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسياری را گم کرد
مردانی که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبی نپيچيد
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از اين همه صندلی های پر دود
کمی از اين همه چشم و عينک های سياه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزديک تر به ماه
بميرم
نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 13:52 موضوع تصویر | لینک ثابت
در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان
در را بشکنید"
نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 1:2 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن
نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 0:46 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:56 موضوع شعر | لینک ثابت
.jpg)


نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 21:48 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت
نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 23:10 موضوع شعر | لینک ثابت

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 22:48 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت
.........
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
.........
.
نوشته شده توسط اهورا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 22:49 موضوع شعر | لینک ثابت
گفتگو با خدا !!!!!
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟
خدا جواب داد....
- اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
- اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
- اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند.
- اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اينكه ياد بگيرند نميتوانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
- اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
- اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
- اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
- اينكه ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
- اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
- اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
- اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم.
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.... هميشه.
بر گرفته از مطلب یکی از دوستان
نوشته شده توسط اهورا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 8:36 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 0:5 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

عاشقان قبض شده
, مسخ شده , دلسردندسر بدارند که در طعنه ی هر نامردند
حجله آراسته از خنجر و خون و دردند
نو عروسان به دونان عشوه به دونان کردند
چشم بد دور که دلبسته ی نازیم هنوز
رفت تاراج دل آنکه محبت اندوخت
چشم در چشم چنین مردم بی ایمان دوخت
گرگ ما گله دری از سگ چوپان آموخت
برق غیرت دل شمع و پر پروانه بسوخت
چشم بستیم که در راز و نیازیم هنوز
سنگدل بد گهران بی هنران هم دردند
نو گلان سیلی سختی ز زمستان خوردند
پریان دشنه به دل در تب دریا مردند
رهزنان آینه از خانه ی ایمان بردند
خو شدلانیم که مشغول نمازیم هنوز
مستی از چشم جدائی نکند پس چه کند؟
عاشق از خویش رهایی نکند پس چه کند ؟
اشک در چهره خدایی نکند پس چه کند ؟
کرکس ار میل همایی نکند پس چه کند ؟
ما که از کاه خسان کوه بسازیم هنوز
نازنین شیوه به جز شیوه ی چشمان تو نیست
غزلی جز غزل عشق به دیوان تو نیست
رقم مهر و وفا بر سر پیمان تو نیست
درد این غم بتر از غصه ی هجران تو نیست
عاشقانیم
... بسوزیم و بسازیم هنوزضیاحی
نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت

خدایا ارامشی عطایم فرما تا دردهای درون را فرصت تراوش از حریمم را نداشته
تادل کسی را نسوزانم وبر من ترحم نکنند قدرتی عطایم فرما تا بر همه الام
مسلط گردم ایمانی عطایم فرما تا نیرنگها مرا منحرف ننماید عشقی عطا فرما
تا به سویت نزدیکتر گردم وحلاوتی تا در مسیرت خطایم کم باشد
نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 23:28 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت
بنام او که از شدت حضورش دیده نمی شود
قاصدک هان چه خبر اوردی از کجا از که خبر اوردی خوش خبر باشی اما گرد بام ودر من
بی ثمر میگردی باری برو انجا که تورا منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند ابرهای همه
عالم در دلم میگریند .
نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 0:55 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت
خداوندا اندرون خسته وپریشانم را کس نمی بیند تو تنها محرمی بر رازها
ارامشم عطا کن که در این وادی جور تنها به تو امید دارم .دلم را از بند غصه
رها کن که دیگر مرا مجال امتحان نیست قلبم را از احساس سر شار کن امیدم
را بارور ساز که جز ارامشم ارزویی نیست نه در طلب ملکت و مالم نه دیگر فرصت و
مجالش .اندرون حزین و برون خسته ام ارزویی جز رضایت توندارد مرا یاور باش تا فرصت از
نامحرمان گرفته شود عمرم تلف شد به اینکه دیگران ارامش داشته باشند پس ارامشم ده که پریشانم
نوشته شده توسط اهورا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 1:18 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 2:9 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت
عشق يعني مستي ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار اويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 1:32 موضوع تصویر | لینک ثابت
مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایم
سامان دل به جرعه فرجام داده ایم
محرم تری ز مردمک دیدگان نبود
زان بانگاه سوی تو پیغام داده ایم
چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم
مهتاب وار بوسه بر آن ببام داده ایم
دور از تو با سیاهی شب های غم گذشت
این مردنی که زندگی اش نام داده ایم
با یاد نرگس تو چو باران به هر سحر
صد بوسه بر شکوفه بادام داده ایم
وز موج خیز فتنه دل بی کشیب را
در ساحل خیال تو آرام داده ایم
خیام
نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 14:30 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آن روز که در عشق سرانجام بمیرم
مپسند که دلداده ی ناکام بمیرم
آیا بود ای ساحل امید که روزی
چون موج در آغوش تو آرام بمیرم
چون شبنم گل ها سحر از جلوه خورشید
در پرتو روی تو سرانجام بمیرم
آن مرغک آزرده ی عشقم که روا نیست
در گوشه ی افسرده ی این دام بمیرم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY