تبليغاتX

zwani.com myspace graphic comments
Graphics for Angel Comments
دوستانه

یک سبد ارزوی کال


 

نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 16:15 موضوع تصویر | لینک ثابت


تبریک پیوند عاطفیتون

تقدیم به محسن (شمس) عزیزم و نامزدش مبارکه  انشاالله سالها با لنگه دمپایی کنار هم باشید


 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 23:36 موضوع تصویر | لینک ثابت


.....

بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دير برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همين بين راه
از همين جای هيچ کس نيست
کمی از کناره ی دنيا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسياری را گم کرد
مردانی که در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبی نپيچيد
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از اين همه صندلی های پر دود
کمی از اين همه چشم و عينک های سياه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزديک تر به ماه
بميرم


 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 13:52 موضوع تصویر | لینک ثابت


انتظارمعصومانه


 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 13:43 موضوع تصویر | لینک ثابت


کپی پیس در طبیعت


 

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 1:20 موضوع تصویر | لینک ثابت


پشتکار

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان

در را بشکنید"


 

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 1:2 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


انتظار....

وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن


برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم

داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه

اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی

سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته

بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده

خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده

مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر

لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی

می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو

بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست

می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند.

کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.

انتظار . . .

انتظار . . .

سخت تر از این کار کاری هم هست؟




 

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 0:46 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


میرسد روزی......


 

نوشته شده توسط اهورا در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 23:12 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


الهه ناز


 

نوشته شده توسط اهورا در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 14:30 موضوع تصویر | لینک ثابت


شهادتگاه شوق



شهادتگاه شوق





صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای

تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای

پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک

در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای

در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر

روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای

در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار

پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای

می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق

تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای

زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر

جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای


نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل

کز خیالت صد چمن گل در کنارم کرده ای


 

نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:56 موضوع شعر | لینک ثابت


نگاه به اینده و گذشته از زاویه ای دیگر


 

نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 14:30 موضوع تصویر | لینک ثابت


ای اشک من....







امشب به گوشه ی غمت ای مه در آتشم

می سوزم و دمی به خیال تو دلخوشم

آنکس که درد هجر عزیزی کشیده است

داند که من ز دست غم او چه می کشم

در کوره راه تار و مه الود زندگی

خون خورده ام همیشه ولی رام و خامشم

ای اشک من، که در غم او همدم منی

امشب بزن ز مهر تو آبی بر آتشم

***


گفت جانان سوی ما بگذر به سر، گفتم به چشم

گفت ترک جان کن و در ما نگر ،گفتم به چشم

گفت بر می دارم از رخ پرده گفتم لطف توست




گفت چشم خویش را گوی این خبر، گفتم به چشم

گفت حال من کجا لایق بود، گفتم به دل

گفت خواهم غیر از این جای دگر ،گفتم به چشم

گفت بنما چیست چشمت ،گفتمش ابر بهار

گفت آبی زن به خاک رهگذر، گفتم به چشم


 








 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 21:48 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


بدون شرح







 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 21:40 موضوع تصویر | لینک ثابت


سرگذشت من...


بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز

در دلم درديست بي آرام و هستي سوز

راز سرگرداني اين روح عاصي را

با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند

بي خبر از كوچ دردآلود انسانها

دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان

مي كشد پاروزنان در كام طوفانها

خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زن
جير

داستانهايي ز لطف ايزد يكتا

سينه سرد زمين و لكه هاي گور

هر سلامي سايه تاريك بدرودي

دستهايي خالي و در آسماني دور

زردي خورشيد بيمار تب آلودي

جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ

جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته

نه نشان آتشي بر قله هاي طور

نه جوابي از وراي اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

تا زني بر سنگ جام خود پرستي را

يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي

از لب شعر م بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز

شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازي خروش بي شكيبم را

يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما

تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي

سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست

كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي
فروغ


 

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 23:10 موضوع شعر | لینک ثابت


معیار ارزشها




ارزشها را بر اساس داشتن و نداشتن هایی  رقم میزنیم که  بسیاری از
انها را با معیار چشم بصری مورد ارزیابی قرار میدهیم ایا همه داشتن ها ونداشتن ها همانی هستند که ما میبینبم یااز دیگران میشنویم ایا  وقت ان نرسیده که سعی کنیم درون انسانها را با چشم دل بنگریم واین را برای خودمان ودیگران ملاک
ارزش گذاری قرار دهیم


 

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 22:48 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


به تو و عشق تو ایمان دارم.......

.........

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم

دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

.........

.


 

نوشته شده توسط اهورا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 22:49 موضوع شعر | لینک ثابت


'گفتگو با خدا

گفتگو با خدا !!!!!
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟

خدا جواب داد....
- اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
- اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
- اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
- اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟

خدا پاسخ داد:
- اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
- اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
- اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
- اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
- اينكه ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
- اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
- اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
- اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم.
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.... هميشه.

بر گرفته از مطلب یکی از دوستان


 

نوشته شده توسط اهورا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 8:36 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


مرا دریاب.....

 
 
مرا دریاب
تو ای تنهاترین شاهد
تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا
بجز تو آشنایی من نمی‌یابم
بجز تو تکیه‌گاه و همزبانی من نمی‌خواهم
مرا دریاب
تو میدانی که من آرام و دلپاکم
و میدانی که قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و یاد تو
نخواهد زد
و می‌دانی که من ناخوانده مهمانی در این ظلمت‌سرا هستم
مرا دریاب
که من تنهاترین تنهای بی‌سامان این شهرم
مرا بنگر.. مرا دریاب
قسم به راز چشمانم
به‌ اقیانوس بی‌پایان رویایم
به رنگ زرد به رنگ بی‌وفایی‌ها
به عشق پاک
به ایمانم
به چین صورت مادر
به دست خسته‌ی بابا
به آه سرد تنهایی
به قلب مرده‌ی زاغان
به درد کهنه‌ی زندان
به اشک حسرت روحم
به راز سر به مُهر سینه‌ی اسبم
اگر دستم بگیری و
از این زندان رها سازی
برایت عاشقانه شعر خواهم گفت
همین یک قلب پاکم را
و روح بی‌قرارم را که زندانی‌ست
به تو ای مهربان تقدیم خواهم کرد
مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بی‌پناهم بر در زندان تنهایی روح خسته‌ام خشکید
مرا دریاب
مرا دریاب که غمگینم


 

نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 0:5 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


بسوزیم و بسازیم......

عاشقان قبض شده , مسخ شده , دلسردند

سر بدارند که در طعنه ی هر نامردند

حجله آراسته از خنجر و خون و دردند

نو عروسان به دونان عشوه به دونان کردند

چشم بد دور که دلبسته ی نازیم هنوز

رفت تاراج دل آنکه محبت اندوخت

چشم در چشم چنین مردم بی ایمان دوخت

گرگ ما گله دری از سگ چوپان آموخت

برق غیرت دل شمع و پر پروانه بسوخت

چشم بستیم که در راز و نیازیم هنوز

سنگدل بد گهران بی هنران هم دردند

نو گلان سیلی سختی ز زمستان خوردند

پریان دشنه به دل در تب دریا مردند

رهزنان آینه از خانه ی ایمان بردند

خو شدلانیم که مشغول نمازیم هنوز

مستی از چشم جدائی نکند پس چه کند؟

عاشق از خویش رهایی نکند پس چه کند ؟

اشک در چهره خدایی نکند پس چه کند ؟

کرکس ار میل همایی نکند پس چه کند ؟

ما که از کاه خسان کوه بسازیم هنوز

نازنین شیوه به جز شیوه ی چشمان تو نیست

غزلی جز غزل عشق به دیوان تو نیست

رقم مهر و وفا بر سر پیمان تو نیست

درد این غم بتر از غصه ی هجران تو نیست

عاشقانیم ... بسوزیم و بسازیم هنوز

ضیاحی


 

نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت


خدایا.....

 

خدایا ارامشی عطایم فرما تا دردهای درون را فرصت تراوش از حریمم را نداشته

 تادل کسی را نسوزانم وبر من ترحم نکنند  قدرتی عطایم فرما  تا بر همه الام

مسلط گردم ایمانی عطایم فرما تا نیرنگها مرا منحرف ننماید عشقی عطا فرما

تا به سویت نزدیکتر گردم وحلاوتی تا در  مسیرت خطایم کم باشد


 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 23:28 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


قاصدک

بنام او که از شدت حضورش دیده نمی شود

قاصدک هان چه خبر اوردی از کجا از که خبر اوردی خوش خبر باشی اما گرد بام ودر من

بی ثمر میگردی باری برو انجا که تورا منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند ابرهای همه

 عالم در دلم میگریند .


 

نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 0:55 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


دلنوشته


خداوندا اندرون خسته وپریشانم را کس نمی بیند تو تنها محرمی بر رازها

ارامشم عطا کن که در این وادی جور تنها به تو امید دارم .دلم را از بند غصه

رها کن که دیگر مرا مجال امتحان نیست قلبم را از احساس سر شار کن امیدم

را بارور ساز که جز ارامشم ارزویی نیست نه در طلب ملکت و مالم نه دیگر فرصت و

مجالش .اندرون حزین و برون خسته ام ارزویی جز رضایت توندارد مرا یاور باش تا فرصت از

نامحرمان گرفته شود عمرم تلف شد به اینکه دیگران ارامش داشته باشند پس ارامشم ده که پریشانم


 

نوشته شده توسط اهورا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 1:18 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


بار سنگین فرشته بودن....

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش كوچك است ... و

فرشته ای كه مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک


 

نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 2:9 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


چشم به راه


 

نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 23:9 موضوع تصویر | لینک ثابت


ع...


 

نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 3:29 موضوع تصویر | لینک ثابت


اغاز......پایان


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 1:54 موضوع تصویر | لینک ثابت


عشق یعنی.......

عشق يعني مستي ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار اويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن


 

نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 1:32 موضوع تصویر | لینک ثابت


تقدیم تو باد


 

نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 1:28 موضوع تصویر | لینک ثابت


یاد

مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایم      

 سامان دل به جرعه فرجام داده ایم

محرم تری ز مردمک دیدگان نبود

زان بانگاه سوی تو پیغام داده ایم

چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم

مهتاب وار بوسه بر آن ببام داده ایم

دور از تو با سیاهی شب های غم گذشت

این مردنی که زندگی اش نام داده ایم

با یاد نرگس تو چو باران به هر سحر

صد بوسه بر شکوفه بادام داده ایم

وز موج خیز فتنه دل بی کشیب را

در ساحل خیال تو آرام داده ایم

خیام



 

نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 14:30 موضوع شعر | لینک ثابت




Find more music like this on 360baz.com